کتاب باباگوریو اثر اونوره دوبالزاک ترجمهی به آذین را تمام کردم. غمانگیز بود. داستان مردی که برای خوشبختی دخترانش از همه چیز خود گذشت و در پایان دختران برای خاکسپاری او حاضر نشدند و به جای خودشان نوکرانشان را فرستادند. در بخشی از داستان باباگوریو دستش را روی قلبش میکوبد و میگوید: "همه چیز اینجاست. زندگی من در وجود دو دختر من است. اگر خوشبخت باشند و لباس خوب بپوشند و روی قالی راه بروند، در این صورت چه اهمیتی دارد که لباس من از چه نوع ماهوتی است و محلی که در آن میخوابم چه جور است... .
من
اگر غصهای داشته باشم، غصهی آنهاست. وقتی که شما پدر شدید، بچههایتان چهچهه میزنند
و به خود گفتید: "این بچهها از من بوجود آمدهاند!" آن وقت حس میکنید
که این موجودهای کوچک به هر قطره خونتان تعلق دارند، چون که نابترین عصارهی خون
شما هستند! آن وقت گمان میکنید که با پوست خود به آن چسبیدهاید، و گویی از حرکات
آنها شما به حرکت میآیید. صدایشان همه جا به من جواب میدهد، یک نگاهشان اگر غمآلود
باشد خونم را منجمد میکند..."
وقتی این پارگراف را خواندم متأثر شدم. به خدا فکر کردم که خالق
انسانهاست. با خودم گفتم اینها حرفهای یک پدر است در مورد فرزندانش. خدا که خالق
ماست، نزدیکتر و مهربانتر از والدین ما است. او از هر کس دیگری به ما نزدیکتر
است. باید به او اعتماد کرد.
ادامهی داستان را که خواندم نویسنده هم همین نظر را داشت. در ادامه
باباگوریو میگوید: " من خدا را وقتی شناختم که پدر شدم. خدا به تمامی، همه
جا هست، چون مخلوق از او بیرون آمده است. چیزی که هست من دخترانم را بیشتر از این
دنیا دوست دارم. زیرا دنیا به زیبایی خدا نیست."