گاهی اوقات روبه روی یک دوست مینشینی و او میگوید هر چه دل تنگت میخواهد بگو. اما نمیشود به آدمهای زمینی اعتماد کرد و حرفهای دل را بیرون ریخت چرا که آن شخص هر که باشد بالاخره روزی همان را خاری میکند و در چشم خودت فرو میبرد. اما میشود با خدای خود خلوت کرد…
لذت زندگی در کودکی است. اگر اختیار داشتم، تمام زندگیم را کودکوار میزیستم. به تمام دنیا و بزرگیش پشت میکردم و در بازی کودکانه غرق میشدم.
در
این زمانهی پر هیاهو کسی از دل کسی خبر ندارد هیچکس تنهایی که دیگری در ان به سر
میبرد را نمیبیند. برای هیچکس روشن نیست که هر کسی در تنهایی چه میگذراند. همه
لبخندهای یکدیگر را میبینند آن هم برای دقایقی یا ساعتی را که در کنار هم هستند.
شاید اگر کسی لبخند مرا ببیند فکر کند که…
به نام خداوند بخشنده مهربان
سکوت
سکوت کن تا صدای خدا را بشنوی وقتی صدایت را بالا می بری اجازه نمی دهی که صدای خداوند شنیده شود. صدای زندگی در بی صدایی است. گوش کن خوب گوش کن، صدای زندگی را از لا به لای سکوت هایت می شنوی. صدایی که به تو می گوید همه چیز…
بعضی وقتها موقع نوشتن دستهایم را روی سینه ام قفل می کنم و به دیوار سفیدی که روبه رویم است زل می زنم. دیوار را نگاه نمی کنم نگاهم به قاب عکسی است که روی ان گذاشته ام. قابی با دو عکس عکس خودم و دیگری عکس برادرزاده ام. به چهره ی با نشاط خودم…