باد پاییزی شروع به وزیدن کرد. روی بالکن ایستاد. با حوله محکم سرش را پیچید. هوا کم کم داشت سرد میشد. نمیتوانست موهای خیسش را به دست باد پاییزی بدهد. اما باد به جای موهای او افکارش را در دست گرفت و او را به گذشته برد. مادر پیشبند را دور گردنش بست. یک نوبت…
همهی دانشجوها از کلاس بیرون رفتند. استاد هنوز در کلاس و در حال جمع کردن کتابهایش بود. سرش را بالا برد. یکی از دانشجوها سرجایش نشسته بود و او را نگاه میکرد. دانشجو وقتی نگاه استاد را دید از جایش بلند شد و نزدیکتر رفت. _دانشجو: استاد موضوعی ذهنم را مشغول کرده است. +استاد: چند…
مرد فنجان قهوه را به دهانش نزدیک کرد و از زن پرسید:
-گفتی از نظر تو شادی چیست؟
زن که داشت شکلات را در دهانش میگذاشت گفت:
+شادی مثل شیرینی این شکلات است و با انگشت به شکلاتی که در دهانش گذاشته بود اشاره کرد.
-منظورت چیست؟
+شادی یعنی شیرینی. وقتی از زندگیت راضی باشی. زمانی که نه گذشته تو…
دسته گل زیبایی روی میز بود. از نگاه کردن به آنها لذت میبرد. از پشت میز بلند شد. گلها را برداشت. کاغذی که دور آنها پیچیده شده بود را باز کرد. گلدان را از آب پر کرد و گلها را یکی یکی در آن گذاشت. بهترین جا برای گلدان همان میز وسط آشپزخانه بود. از…
برای خواندن قسمت 9 اینجا کلیک کنید
برای خواندن قسمت 1 اینجا کلیک کنید
قسمت 10 مادر زودتر از
همه بیدار شد. کتری را آب کرد و روی گاز گذاشت. صبحانه را آماده کرد. آیلین و
ناهید بیدار شدند. ناهید آماده بود تا به اداره برود. آیلین هم لباس پوشیده بود
کیفش را روی مبل گذاشت و به…
آماده شدم. قلادهی برفی را دور گردنش انداختم. او را به پارک نزدیک خانه بردم تا آنجا بازی کند. دیروز وقت نکردم او را بیرون ببرم. قلادهاش را باز کردم تا بازی کند. پارک شلوغ نبود. برای همین کنترل او راحتتر بود. با صدای جیغ خانمی سرم را برگرداندم. برفی رفته بود جلوی پای خانمی…
پلهها را یکی یکی بالا رفت. عادت داشت وقتی
از پلهها بالا میرفت آنها را میشمرد. بیت و چهار، بیست و پنج، بیست و ... سرش
را بالا آورد جوان شیک پوشی را مقابلش دید. اگر مرد با عجله از پلهها پایین میآمد
حتما با هم برخورد میکردند، چون او سرش پایین بود. برای یک لحظه به هم…
" تا چای دم بکشد من هم میرسم"
چندین بار این پیام را نگاه کرد این آخرین پیامی بود که آرش برایش فرستاده بود. هر بار پیام را نگاه میکرد چشمانش پر از اشک میشد. با خودش میگفت: کاش نمی رفتی. چای مدتهاست دم کشیده اما از تو خبری نشد.
هوا هنوز تاریک و روشن بود که بیدار شد. به صورت پسرش نگاه کرد و با خودش گفت: " خدا را شکر که توانستم او را از مرگ نجات دهم. "دستش را روی گونهی پسرش کشید و او را نوازش کرد. تنها کسی که برایش مانده بود. زلزله همه خانوادهاش را از او گرفته بود.…
به سمت پلهها میرفت تا کار
جدید قنادشان را ببیند. همینکه پایش را روی اولین پله گذاشت جوجهی گنجشکی را دید
که به خود میلرزد. خم شد و او را برداشت. جیک جیک گنجشکی را بالای سر خود شنید که
صدایش بیشباهت به ناله نبود. سرش را بالا برد، گنجشک دور سرش میچرخید. حدس زد
مادر گنجشک کوچواو است.…