پلهها را یکی یکی بالا رفت. عادت داشت وقتی
از پلهها بالا میرفت آنها را میشمرد. بیت و چهار، بیست و پنج، بیست و … سرش
را بالا آورد جوان شیک پوشی را مقابلش دید. اگر مرد با عجله از پلهها پایین میآمد
حتما با هم برخورد میکردند، چون او سرش پایین بود. برای یک لحظه به هم نگاه
کردند. مینا خودش را کنار کشید تا مرد جوان رد شود، اما او ایستاده بود و حرکت نمیکرد.
راه پله تنگ بود و باید مرد رد میشد تا او بتواند بالا برود. اما گویی او نمیخواست
حرکت کند و همانجا خشکش زده بود. مرد جوان به خودش آمد یکی دو تا پله پایین رفت و
دوباره برگشت و پشت سرش را نگاه کرد مینا داشت بالا میرفت. حسی به او اجازه رفتن
نمیداد انگار گمشدهاش را پیدا کرده بود کسی را دیده بود که سالها به دنبال او
بود. وقتی مینا به جلوی دفتر رسید قبل از اینکه زنگ در را بزند مرد جوان خودش را
به او رساند و گفت: ببخشید!
