قسمت ۱۰
مادر زودتر از
همه بیدار شد. کتری را آب کرد و روی گاز گذاشت. صبحانه را آماده کرد. آیلین و
ناهید بیدار شدند. ناهید آماده بود تا به اداره برود. آیلین هم لباس پوشیده بود
کیفش را روی مبل گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت. به مادربزرگش سلام کرد و پشت میز
نشست. ناهید هم سلام کرد و نشست. هر دو از مادر برای صبحانه تشکر کردند. ناهید بعد
از خوردن صبحانه مادر را بغل کرد و از او به خاطر همراهیش تشکر کرد. میز را جمع
کرد. مادر به او گفت:
-نیازی نیست ظرفها
را بشویی خودم اینجا را مرتب میکنم و بعد به بیمارستان میروم ببین سعید در چه
وضعی است.
هنوز حرف مادر
تمام نشده بود که صدای تلفن همراه ناهید بلند شد. ناهید به سمت کیفش رفت آنرا باز
کرد و تلفن را بیرون آورد. از بیمارستان بود. جواب داد. آیلین و مادر هر دو به
دهان ناهید چشم دوخته بودند. ناهید اشکهایش سرازیر شد اما چشمانش میخندیدند.
آیلین چشم از دهان مادرش برنمیداشت. بیصبرانه منتظر بود تا بفهمد چه اتفاقی
افتاده است. ناهید گوشی را روی میز گذاشت. سرش را بالا برد و با صدای بلند گفت:
– خدایا شکرت.
آیلین هم شروع
کرد به گریه کردن. ناهید او را در آغوش گرفت و گفت:
-خدا پدرت را
دوباره به ما برگرداند.
مادر هم اشکهایش
را به آرامی از روی گونههایش پاک کرد و به اتاق رفت تا آماده شود و با آنها به
بیمارستان برود. ناهید به رئیسش زنگ زد و مرخصی گرفت. هر سه به بیمارستان رفتند.
وقتی رسیدند پدر و مادر سعید هم آمدند. همگی خوشحال بودند که سعید به زندگی برگشته
است. دکتر آمد و به آنها گفت که خطر رفع شده است و تا چند روز دیگر بیمار به بخش
منتقل میشود.
مادر ناهید را
کناری کشید و به او گفت:
-فکر نکن که دیگر
به مطالبی که در مورد صبر برایت گفتم نیاز نداری. این مطالب باید همیشه و در هر
جایی به یاد تو بماند. زیرا شرایط سخت همیشه برای آدمها وجود دارد.
مادر کیفش را باز
کرد و کتاب قدرت صبر اثر ام. جی. ریان را به او داد و ادامه داد:
-از تو میخواهم
که این کتاب را همیشه بخوانی و مطالب آنرا مرور کنی. چون صبر مهارتی است که باید
همیشه آنرا داشته باشی.
ناهید مادر را
درآغوش گرفت و از او تشکر کرد.