قسمت اول
ناهید
دست از کار کشید، کشوی میز را باز کرد. کتابهایی را که تصمیم داشت بخرد را لیست
کرده بود برگه را برداشت و دوباره به آنها نگاه کرد. با خودش گفت: این بار اجازه
نمیدهم کسی سد راهم شود. کاری که سالها پیش باید انجام میدادم. لیست را دوباره
سرجایش گذاشت. در کشو را که بست، باز دودل شد. هر چند تصمیمش را گرفته بود. گفت:
من که همهی جوانب را سنجیدهام تحقیقاتم را هم انجام دادهام پس دیگر نباید تعلل
کنم.
ناهید
زنی ۴۵ ساله بود. قدی متوسط داشت و چهرهای مهربان. کارمند بود. بیست سال سابقه
داشت. رشتهی دانشگاهی که خوانده بود حسابداری بود. خواندن اعداد را دوست نداشت.
اما اطرافیان به او گفته بودند که این رشته خوب است و به محض فارغالتحصیلی میتواند
کار پیدا کند و مشغول شود. البته که بیراه نگفته بودند. به محض اینکه از دانشگاه
فارغالتحصیل شد توانست استخدام شود. حقوقش بد نبود. با تلاش خودش و همسرش، بعد از
سالها توانسته بودند خانهای نقلی دست و پا کنند. دخترش کنکوری بود. به دخترش
آیلین توصیه کرده بود که در رشتهای که مورد علاقهاش است تحصیل کند و تنها به
درآمدی که از کارش به دست میآید اکتفا نکند.
ناهید
خودش به روانشناسی علاقه داشت. اما وقتی برایش انتخاب رشته میکردند، به علایق او
توجهی نکردند. آن زمان بحث علاقه نبود و هر کسی که رشتهای را انتخاب میکرد به
فکر بعدش بود که آیا کار اداری برای آن هست یا نه. وقتی گفت دوست دارد روانشناسی
بخواند، به او گفتند که کار برایش نیست. او هم تابع حرف بزرگترها شده و در رشتهی
حسابداری تحصیل کرده بود.
هر
بار که خواسته بود رویایش یعنی تحصیل در رشتهی روانشناسی را عملی کند سد راهش شده
بودند. دوستان و همکارانش میگفتند زندگی راحتی داری حقوقی که دریافت میکنی هم بد
نیست، چرا میخواهی خودت را به دردسر بیندازی و سر خودت را شلوغ کنی. پدر و مادرش
هم راضی به این کار نبودند. نمیخواستند دخترشان بعد از این همه سال، و با سابقهای
که دارد دست از کار بکشد. آنها میگفتند مگر خوشی زیر دلت زده که میخواهی کارت را
رها کنی. با این کار لگد به بخت و اقبال خودت میزنی. البته همین حرفها بود که او
را سالها از رویایش دور کرده بود.
ساعت
دو و بیست دقیقه که شد ناهید کامپیوتر را خاموش کرد. تلفن همراهش را از روی میز
برداشت و توی کیفش گذاشت. از پشت میزش بلند شد به طرف در رفت. کمی مکث کرد. دوباره
به سمت میز برگشت و لیست کتابها را از توی کشوی میز برداشت و در کیفش گذاشت. در
اتاق را قفل کرد و به طرف پارکینگ رفت. به اطراف توجه نمیکرد. در فکر و خیال خرید
کتابها بود. فکر کرد بهتر است با رویا برای خرید کتابها برود. او تنها کسی بود
که در این راه او را تشویق میکرد.
آیلین
امروز کلاس اضافه داشت. ناهید جلوی مدرسه منتظر دخترش ماند. ساعت از سه گذشته بود
که آیلین از مدرسه بیرون آمد و سوار ماشین شد. تا وقتی به خانه برسند آیلین با
مادرش حرف زد.
بارها در مورد تصمیمی که گرفته بود با همسرش
صحبت کرده بود. نظری نداشت و تصمیم نهایی را به عهدهی خودش گذاشته بود. میگفت هر
کاری که خودت میدانی درست است انجام بده.
بعد
از اینکه استراحت کرد به رویا زنگ زد. قرار شد با هم بروند و کتابهایی که برای
آزمون روانشناسی باید میخواند را بخرند. کتابهایش را خرید. ناهید به رویا گفت
این بار با دفعات قبل فرق دارد. به کسی غیر از تو و آیلین چیزی نگفتهام. البته
سعید هم خبر دارد اما نظری ندارد و تصمیم را به عهدهی خودم گذاشته است.
میدانست ممکن است همهی
افراد نتوانند در سنین جوانی و زمانی که وقت و انرژی بالایی دارند علاقهی خود را
دنبال کنند. گاهی شرایطی پیش میآید که انسان را از رویایش دور میکند. ممکن است
فرد در جوانی هم تلاش بسیاری برای دستیابی به رویایش بکند اما به موفقیت نرسد، چرا
که امکان دارد حتی با کشف علاقهی خود هم، در موقعیت یا شرایطی نباشد که بتواند به
موفقیت دست یابد. افرادی نیز هستند که در جوانی نمیدادند که به چه چیزی علاقه
دارند و نمیدانند که به دنبال چه هستند. آنها پس از گذر از سنین جوانی پی به
علاقهی خود میبرند.
ناهید هم از جمله افرادی بود که علاقهاش را کشف کرده بود
اما موقعیت و شرایط سبب شد تا از دنبال کردن آن دور شود. او اکنون به این موضوع
فکر نمیکرد که دیگر دوران جوانیاش گذشته و چون تا کنون به آرزو و هدفش نرسیده
است، پس دیگر نمیتواند به آن دست یابد. فهمیده بود که برای تحصیل در رشتهای که
علاقه دارد و پس از ان کار کردن در آن رشته برایش دیر نشده و فرصت دارد تا رویایش
را عملی کند. او به خودش امید میداد.
داستان بسیاری از افرادی که در سنین بالا توانسته بودند به
موفقیت برسند و آرزوهایشان را عملی کنند را خوانده بود. البته میدانست که این
افراد یک شبه موفق نشدهاند، اما نقطه عطف زندگی آنها و زمان به ثمر نشستن آرزوهایشان،
در سنین پس از جوانی آنها بوده است و همان موفقیت در سنین بالا سبب معروفیت و
شهرتشان شده است.
ناهید در کار فعلیش موفق بود و همیشه مورد تشویق مدیر و
همکارانش قرار میگرفت، اما مشکل اینجا بود که کارش را دوست نداشت. میخواست کاری را که علاقمند به آن است انجام
دهد. متوجه شده بود که داشتن حامیان مختلف در زندگی اهمیت دارد، اما بسیاری از
افرادی که در سنین بالا به موفقیت رسیدند به خاطر ارادهی راسخی بوده که داشتند.
گاهی اطرافیان این افراد، آنها را دیوانه خطاب میکردند، اما آنها هیچگاه تسلیم
نشدند. پس میدانست که هنوز برای یادگیری، رویاپردازی و رسیدن به هدف خود وقت
دارد.
وقتی به خانه برگشت، کتابها را در قفسهی کتاب چید. نگاهی
به آنها انداخت و از اینکه بالاخره قدم اول را برداشته است لبخندی از رضایت بر لبش
نشست. زنگ تلفن همراهش بلند شد. کیفش را برداشت و آنرا درآورد. همسرش بود. اما
صدای ناآشنایی از پشت خط گفت: خانم علایی؟
ادامه دارد….