قسمت دوم
ناهید با نگرانی جواب داد: بله، شما؟
صدای ناآشنا از آن طرف خط، بعد از کمی مکث گفت: طاهری هستم
از بیمارستان. همسر شما تصادف کرده است.
ناهید حس کرد پاهایش توانایی ایستادن را از دست دادهاند
خودش را به تخت رساند و نشست. با صدای بغضآلودی گفت: کجا؟
آقای طاهری گفت: نگران نباشید.
او آدرس بیمارستان را به ناهید گفت. گوشی را در کیفش گذاشت
و لباسهایش را پوشید. از اتاق بیرون رفت. کلیدها را برداشت. آنقدر عجله کرده بود
که فراموش کند به آیلین بگوید. برگشت. به اتاق آیلین رفت. او پشت میزش نشسته بود و
درس میخواند. به او گفت که بیرون میرود. نمیخواست او را نگران کند. برای همین
چیزی به او نگفت. موقعی که در اتاق را میبست، آیلین گفت: بابا دیر نکرده؟
ناهید به آیلین نگاه نکرد و همانطور که میرفت گفت: شاید
کاری برای او پیش آمده است، دیرتر میآید.
به بیمارستان رسید ماشین را پارک کرد و با عجله خودش را به
ساختمان رساند. چند پرستار و دکتر در پذیرش بودند. سراسیمه گفت: همسرم تصادف کرده
است. گفتند اینجاست. پرستار اسم همسرش را پرسد؟ ناهید با بیقراری گفت: سعید علایی
پرستار لیست را نگاه کرد و گفت: بله در اتاق ICU است. پاهایش قدرتشان را از دست داده بودند.
همانجا نشست. پرستار به طرف او رفت دستش را گرفت و بلندش کرد. به طرف صندلیها برد
و او را نشاند. برگشت لیوان آب قند برایش آورد. دست پرستار را رد کرد اما با زور کمی
از آب را به او داد. حالش بهتر شد به طرف اتاقی که سعید در آن بود رفت. پرستار
اجازه نداد وارد اتاق شود، اما وقتی بیتابی او را دید، لباس داد تا بپوشد. وارد
اتاق شد. کنار تخت سعید ایستاد. دستش را گرفت و آرام اشک ریخت. به سعید نگاه کرد.
سرش را با باند پیچیده و شلنگی در دهانش گذاشته بودند. چشمانش بسته بود. صورتش
زخمی شده بود.
پرستار کنارش ایستاد و گفت: خانم علایی بیشتر از این نمیتوانید
اینجا بمانید.
ناهید خم شد دست
سعید را بوسید و از اتاق بیرون رفت. روی صندلی پشت در اتاق نشست. سرش را بین
دستانش گرفت و گریه کرد. با خود فکر کرد چرا باید چنین اتفاقی برای او بیفتد. چرا
همین امروز که قصد داشت تصمیم خود را عملی کند. دستهایش را پایین آورد به در ICU نگاه کرد و با
خودش گفت شاید یک نشانه است و نباید این کار را انجام دهد. صدای زنگ تلفن او را از
افکاری که احاطهاش کرده بودند بیرون آورد. آیلین بود. نمیدانست به او چه بگوید.
چارهای نداشت باید تلفن را جواب میداد. نگران میشد.
آیلین گفت: چرا هر چه به بابا زنگ میزنم جواب نمیدهد؟ دیر
کرده است.
ناهید بغضش را خورد
و با صدای گرفتهای گفت: آیلین ماشین بگیر و به آدرسی که میگویم بیا. نگران نباش
چیزی نشده.
آیلین به بیمارستان آمد. خودش را به مادرش رساند.
گفت چه اتفاقی برای بابا افتاده؟
ناهید اشکهایش را پاک کرد و گفت: تصادف کرده است. الان
بیهوش است.
آیلین پشت در ایستاد و از پشت شیشه پدرش را نگاه کرد. ناهید
دست آیلین را گرفت و او را روی صندلی نشاند. تمام تنش میلرزید. کنار دخترش نشست.
او را در آغوش گرفت. باید او را آرام میکرد هر چند که در دلش غوغا بود. وقتی هر
دو آرام شدند. ناهید تلفنش را در دست گرفت. باید به پدر و مادر سعید خبر میداد.
قبل از اینکه شماره بگیرد مادر سعید زنگ زد. ناهید به آیلین نگاه کرد و بعد جواب
داد. او احوال همه را پرسید و گفت که سعید جواب تلفنش را نمیدهد برای همین با او
تماس گرفته است. ناهید آرام آرام به او جریان تصادف را گفت. پدر و مادر خودش ر ا
هم خبر کرده بود. آنها با هم رسیدند. از روی صندلی بلند شد به طرف مادرش رفت. به
چهرهی آرام مادرش نگاه کرد. او را درآغوش گرفت. وقتی در آغوش مادر بود به سی سال
پیش برگشت. زمانی که هر دو را برای عمل پیوند آماده میکردند. آن زمان با اینکه میخواستند
به اتاق عمل بروند، مادر همچنان آرامش خود را حفظ کرده بود. گویی خداوند هر چه
صبوری بود به مادرش داده بود.
مادر دستی به سر ناهید کشید و گفت: آرام باش دخترم. باید
درسهایی را که سالها پیش در مورد صبوری آموختهای را دوباره به یاد آوری. فراموش
کردهای که در هر کاری باید صبر و شکیبایی کرد. باید این را بدانی که بدون صبر هیچ
کاری به نتیجه نمیرسد. اکنون زمانی است که تو باید صبور باشی. آیا سختیهایی که
خودت در راه سلامتی کشیدی را فراموش کردی؟ میدانم که لحظه لحظهاش در ذهنت مانده
است. یادت میآید وقتی دیالیز میشدی پیرزنی هم کنار تخت تو بود وقتی سوزنها را
برای دیالیز در دستش فرو کردند صدای فریادش بلند شد. او همیشه در مدتی که دیالیز
میشد سر و صدا میکرد و از درد مینالید. اما تنها تو با اینکه نوجوانی بیش نبودی
درد آن سوزنها را تحمل کردی. چون میدانستی که موقتی است. هیچ چیزی در این دنیا
دائمی نیست. چه درد باشد و چه خوشی. اکنون نیز همان درد است فقط شکل آن فرق کرده
است. پس باید خودت را محکم و قوی نگه داری تا بتوانی از خانوادهات مراقبت کنی. میدانی
که هر کاری نیازمند زمان است. مادر ناهید به طرف مادر سعید رفت تا او را آرام کند.
انگار خدا فرشتهای را آورده بود تا به آنها آرامش دهد.
مادر او را به گذشته برده بود. زمانی که تازه نوجوانیاش
شروع شده بود. زمانی که آغاز شور زندگی در او بود. اما بیماری بر او چیره شده بود
و توانایی بازی و شور و شوق زندگی را از او گرفته بود. او اشکهای پدرش را به خاطر
خودش دیده بود اما مادر را نه. صبری که داشت، او را در برابر ناملایمات استوار
ساخته بود. زمانی که دیالیز میشد با تمام سختیهایی که داشت آنرا تحمل میکرد.
حرفهای مادر در او اثر کرده بود. زمان آن بود تا دوباره آموزههای مادر در مورد
صبوری را به یاد بیاورد.
دکتر آمد رو به
ناهید کرد و گفت: شما همسرش هستید. ناهید با سر تأیید کرد.
دکتر گفت: همراه من بیایید.
با هم به اتاق دکتر رفتند. دکتر از ناهید خواست تا بنشیند.
خودش هم پشت میزش نشست و گفت: هر کاری که از دست ما بر میآمد برای همسر شما انجام
دادیم. او به کما رفته است. باید صبر کرد و اگر…
دکتر مکث کرد. ناهید با چشمانی پر از اشک به او گفت: اگر
چه؟
ادامه دارد…