قسمت سوم
دکتر به چشمان ناهید نگاه کرد. ترس، نگرانی و دلهره در آنها
موج میزد. خودکار را از روی میز برداشت و چیزی را روی کاغذ نوشت. سرش را بالا
آورد و دوباره به ناهید که رو به رویش نشسته بود نگاه کرد و گفت:
-میدانم که گفتن این حرف برای من هم آسان نیست. اما وظیفه
دارم که به شما بگویم.
ناهید سکوت کرده بود و چشم به دهان دکتر دوخته بود. زبان در
دهانش قفل شده بود و حرکت نمیکرد. حس کرد که حرف امیدوارکنندهای نمیخواهد بزند.
او ادامه داد:
-تنها یک معجزه میتواند شوهرتان را نجات دهد. از دست ما
کاری ساخته نیست. تا هر زمانی که بخواهید ما دستگاهها را از او جدا نمیکنیم.
مدتی را میتوانید منتظر باشید. شاید معجزهای رخ دهد و او برگردد. اما از لحاظ
پزشکی دیگر امیدی نیست. شما میتوانید اعضای او را اهدا کنید.
ناهید حس کرد که اتاق دور سرش میچرخد. نمیتوانست حرفهای
دکتر را بفهمد. دیگر صدایی نمیشنید. وقتی چشم باز کرد روی تخت خوابیده بود. به او
سرم وصل کرده بودند. مادر بالای سرش ایستاده بود. یادش آمد که در اتاق دکتر از هوش
رفته بود.
مادر با لیوانی آبمیوه بالای سرش ایستاده بود. نگاهش کرد.
با خود فکر کرد، ای کاش او هم آرامش مادر را داشت. زمانی فکر میکرد که همهی
مادرها صبر ایوب دارند. اما اکنون میدید که خودش مادر شده اما صبوری مادرش را
ندارد. مادر انگار فکر او را خوانده بود. گفت:
-تو میتوانی آرامشی را که داشتی دوباره به دست آوری. باید
بخواهی. اکنون تو الگویی برای دخترت هستی. او وقتی ببیند که آرامشت را از دست دادهای
و صبر و قرار نداری، او هم دچار تشویش و اضطراب میشود. پس سعی کن آرام باشی. من
کنار تو هستم تا آنچه را که سی سال پیش آموخته بودی دوباره به یاد بیاوری و آنرا
در زندگی اکنونت به کار ببری. آن آموزهها چیزهایی هستند که همیشه در زندگی به کار میآیند.
اول اینکه باید به یاد داشته باشی که زندگی چیزی نیست که
همیشه در آن شادی و خوشی باشد.
زندگی همراه با غمها و رنجهایش معنی پیدا میکند. اگر غم
و رنج نباشند، ما قدر لحظههای خوب و شادی که در زندگی ما رخ میدهند را نمیدانیم.
اگر شادی را در زندگیت پذیرفتی، بدان که غم هم با آن است و این دو جدای از هم
نیستند. آیا میتوانی کسی را به من معرفی کنی که در زندگی هیچ غم و دردی نداشته
است و سراسر زندگیش پر بوده از شادی؟ اگر تمام جهان را بگردی مطمئن باش که چنین
شخصی را نخواهی یافت. حتی پیامبران که انسانهای خاص بودند، نیز زندگیشان عاری از
غم، درد و رنج نبوده است. پس باید امیدوار بود که در دل هر رنجی شادی نهفته است که
بعد از پایان یافتن آن بیرون میآید.
دوم اینکه چگونه میتوان درد و رنجی که برما غلبه کرده است
را تحمل کرد؟
یکی از راههایی که میتوان انجام داد صبر است. میدانی که
هر کاری نیازمند زمان است. هر کاری صبر میطلبد. خداوند دردی به انسان نمیدهد که
خارج از تحمل او باشد. نباید امیدت را از دست بدهی. وقتی که امیدوار باشی، صبر هم
در کنار آن میآید.
مادر دستمال را برداشت و اشکهای ناهید را از روی صورتش پاک
کرد. ناهید دست مادر را گرفت و به او نگاه کرد. آرام با صدایی که انگار از ته چاه
میآمد گفت:
-ای کاش صبوری تو را داشتم. فکر میکنم مثل قبل نمیتوانم
دلدار و صبور باشم.
مادر روی صندلی کنار تخت نشست. دست روی سر ناهید کشید. گونهاش
را بوسید و گفت:
-هر کسی میتواند صبر داشته باشد. صبر هم نوعی مهارت است میتوانی
دوباره آنرا یاد بگیری. البته افرادی هستند که ذاتا صبور هستند و در درونشان
آرامشی وجود دارد. اما نمیتوان گفت که دیگران قادر نیستند صبور شوند. یادت میآید
آن وقتها همیشه این بیت از حافظ را برایت میخواندم:
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این
کار دل خویش به دریا فکنم.
به یاد آورد وقتی درد بر او چیره میشد، مادر همیشه این شعر
را برایش زمزمه میکرد.
پرستار وارد اتاق شد. سرم تمام شده بود آنرا از دست ناهید
بیرون آورد و از اتاق بیرون رفت. ناهید روی تخت نشست. آیلین وارد اتاق شد. دست
ناهید را در دستش گرفت. گفت:
-بهتر شدی؟
ناهید او را در آغوش گرفت و گفت:
-بهترم.
از روی تخت پایین
آمد. هر سه نزد پدر و مادر سعید رفتند. آنها همچنان پشت در اتاق سعید نشسته بودند.
پرستار به آنها گفت:
– ماندن شما اینجا بیفایده است. بهتر است به خانه بروید.
پرستار درست میگفت. ماندن آنها در انجا لزومی نداشت. باید
به خانههایشان میرفتند. جز دعا کاری از آنها ساخته نبود. مادر سعید گفت:
-من همینجا میمانم. نمیتوانم به خانه بروم.
مادر ناهید دستش را روی شانهی او گذاشت و گفت:
-ماندن تو در اینجا دردی از او دوا نمیکند. خودت را خسته
میکنی. بهتر است به خانه بروی و فردا دوباره بیایی.
همگی ناراحت و سردرگریبان از ساختمان بیمارستان بیرون
رفتند. مادر همراه ناهید به خانهشان رفت نمیخواست در چنین وضعیتی دخترش را تنها
بگذارد. برای او هم سخت بود که دامادش را در این وضعیت میدید. اما چارهای جز صبر
نداشتند. مادر به آشپزخانه رفت تا غذایی را برای آنها آماده کند. ناهید و آیلین روی
مبل نشستند. انگار همهی توانشان را از دست داده بودند. مادر کنار ناهید نشست و به
او گفت که لباسهایش را عوض کند و بیاید چیزی بخورد. او گفت:
-تو باید توان مقابله با مشکلی را که داری داشته باشی. اگر
چیزی نخوری و خودت را سرپا نگه نداری نمیتوانی از پس این درد برآیی.
مادر رو به آیلین کرد و گفت:
-دخترم با تو هم هستم. فردا مدرسه داری باید به کارهایت
برسی.
آیلین بدون حرفی از روی مبل بلند شد و به اتاقش رفت. ناهید
هم با بیمیلی از روی مبل بلند شد و رفت تا لباسش را عوض کند. هر دو به پذیرایی
برگشتند. مادر میز را چیده بود. گوشی ناهید صدایش بلند شد. دیگر با صدای زنگ تلفنش
دلش آشوب میشد. به طرف تلفن همراهش رفت.
ادامه دارد…