قسمت
چهارم
ناهید به طرف تلفن همراهش رفت. آنرا برداشت. راحله بود.
چندین بار زنگ زده بود و ناهید جوابش را نداده بود. نگران شده بود. راحله گفت:
-میدانم دیر وقت است، اما چندین بار تماس گرفتم. جواب
ندادی. برای همین نگران شدم.
ناهید اتفاقی را که برای سعید افتاده بو،د برای راحله توضیح
داد. او گفت که فردا به دیدنش میآید.
آیلین بعد از شام به اتاقش رفت. ناهید، اما نرفت. روی مبل
نشست و به پنجره چشم دوخت. جز تاریکی چیزی در آن نبود. مادر کارهای آشپزخانه را
تمام کرد و نزد ناهید آمد. آرام و بیصدا کنار او نشست. دست او را در دستش گرفت و
گفت:
-دیر وقت است، بهتر است استراحت کنی. راه طولانی در پیش
داری. باید برای مقابله با این اتفاق توانایی داشته باشی.
از روی مبل بلند
شد. مادر او را تا اتاقش همراهی کرد. ناهید رو به مادر کرد و گفت:
-امشب را کنارم باش. به اتاق او وارد شد. کیفش را کنار قفسه
کتاب گذاشت. چشمش به کتابهایی که ناهید خریده بود افتاد. فهمید که ناهید تصمیمش
را گرفته است تا رشتهاش را تغییر دهد. در این وضعیت نمیتوانست چیزی به او بگوید.
با خودش گفت شاید این بهترین کار برای او باشد که در چنین وضعیتی باید انجام دهد.
با این کار تمرکز بر روی این اتفاق کمتر میشود.
ناهید روی تخت دراز کشید. مادر کنارش بود. هر دو بیخواب
شده بودند. مادر نشست. به تخت تکیه داد. دست روی موهای دخترش کشید و او را نوازش
کرد و گفت:
سومین موردی که باید به یاد داشته باشی این است که ما در
زمانهای زندگی میکنیم که همه چیز به سرعت در حال پیشرفت است. همین سرعت در همهی
کارهای ما هم وارد شده است. هر کسی را که میبینی میخواهد با عجله به هر آنچه میخواهد
برسد و صبر و قرار در کارها از بین رفته است. امروزه صبر به فضیلتی از مد افتاده
تبدیل شده است. منظور این است که هر کسی کاری را سریعتر انجام دهد برنده است.
همین طرز فکر سبب شده است تا صبر در هر کاری از بین برود. چند روز پیش مطلبی را میخواندم
که در آن نوشته بود یک رستورانی در توکیو غذا را برای مشتریانش دقیقهای حساب میکند.
یعنی هر چه سریعتر بخورید ارزانتر تمام خواهد شد. در صورتی که برای اینکه جسم
سالمی داشته باشیم باید غذا را آرام و جویده بخوریم. این گونه است که مردم برای هر
کاری میخواهند عجله و شتاب داشته باشند. اکنون در چنین دنیایی چگونه باید صبر
داشت و صبوری را به دیگران یاد داد. نداشتن صبر است که این روزها، همه زندگی را با
شتاب میگذرانند. دائمن در حال جنبش هستیم و از دیگران هم همین انتظار را داریم.
مادر مکث کرد نگاهی به ناهید کرد. دوباره اشکهایش از روی
گونههایش سرازیر شده بودند. دستمالی از کنار تخت برداشت و روی گونههای او کشید و
ادامه داد:
تصادفی که امشب رخ داد، آیا میدانی علتش چیست؟ عجله. برای
اینکه مردم صبر ندارند. آنها میخواهند هر چه زودتر به مقصد خود برسند. اما اینکه
چگونه برسند برای آنها اهمیت چندانی ندارد. آن لحظه که عجله میکنند و صبر ندارند
نمیدانند که نداشتن صبر آنها ممکن است جان یک نفر را به خطر بیندازد. آدمهای
بسیاری در جادهها و خیابانها کشته میشوند، فقط به این دلیل که حاضر نیستند چند
ثانیه دیرتر به مقصد خود برسند.
میدانی دخترم، صبر نداشتن روز به روز برای مردم مشکلسازتر
میشود. در صورتی که امروزه چالشهای زندگی، بیماریها و ناتوانیهای سختتری ممکن
است دامان مردم را بگیرد، که در این صورت باید صبر بیشتری داشته باشند. ما نه تنها
برای حل کردن مشکلات خود به صبر نیاز داریم بلکه برای رشد هم نیازمند صبوری بیشتری
هستیم.
این را بدان که بدون صبر نمیتوانیم از درسهایی که زندگی
سر راهمان قرار میدهد، چیزی یاد بگیریم. بدون صبر نمیتوانیم به نتیجه دلخواه خود
و تلاشی که برای رسیدن به خواستههایمان میکنیم، برسیم.
پس باید صبوری را یاد بگیریم. صبوری در رابطه با خودمان،
دیگران و در برابر رویدادها و اتفاقاتی که برای ما رخ میدهد.
مادر سکوت کرد به دخترش نگاه کرد. ناهید چشمانش را بست.
مادر کنارش دراز کشید و او را در آغوش گرفت. پیشانیاش را بوسید. او با حرفهای
مادر کمی آرامتر شده بود.
مادر زودتر از بقیه بیدار شد. برای آیلین صبحانه آماده کرد.
به اتاق او رفت. آیلین را بیدار کرد تا برای رفتن به مدرسه آماده شود. او گفت که
به مدرسه نمیرود. اما مادر به او گفت که فعلن از دست آنها کاری ساخته نیست. باید
به درس و مدرسهاش برسد. با چهرهای غمزده به مادربزرگش نگاه کرد. مادر او را در
آغوش گرفت. هر دو به آشپزخانه رفتند. آیلین صبحانهاش را خورد. ناهید از اتاقش
بیرون آمد. دستش را روی پیشانیاش گذاشته بود. سردرد داشت. روی مبل نشست. آیلین به
اتاقش رفت تا برای رفتن به مدرسه آماده شود.
ادامه دارد…..