پرش به محتوا پرش به فوتر

مردی که روح زنش را اسیر کرد

چشم به صفحه‌ی کامپیوتر دوخته بودم. آمار شهرستان‌ها تا ظهر برای ارائه به مدیر کل باید آماده می‌شد. دستی به در اتاق خورد. از بالای مانیتور به در نگاه کردم. پیرزنی لاغر اندام جلوی در ایستاده بود.

گفتم: بفرمایید

آرام وارد اتاق شد. چادری کهنه به سر داشت.

گفت: خانم فاطمی؟

گفتم: چند لحظه صبر کنید الان می‌آید.

با دست به صندلی اشاره کردم و گفتم: بنشینید.

او آرام به طرف صندلی رفت و نشست. خجالتی بود. سرش را پایین انداخته بود و زمین را نگاه می‌کرد. از روی صندلی بلند شدم. به طرف فلاسک چای رفتم. برایش چای ریختم. تشکر کرد. پشت میزم نشستم. خانم فاطمی آمد، با همان لبخند همیشگی که بر لب داشت پشت میزش نشست. رو به پیرزن کرد و گفت: بفرمایید من در خدمت شما هستم.

پیرزن از روی صندلی بلند شد. مدارکش را از توی کیفش بیرون آورد. برای اینکه چادرش نیفتد با دهانش لبه‌های چادر را گرفته بود. دندان نداشت. با لبهایش آنرا چسبیده بود. مدارک را روی میز گذاشت و دوباره برگشت و روی صندلی نشست. با خجالت گفت می‌خواهم طلاق بگیرم. من و خانم فاطمی به هم نگاه کردیم. مراجعه کنندگانی که برای طلاق داشتیم همه جوان بودند. برای همین کمی جا خوردیم. خانم فاطمی از او خواست تا ماجرایش را بگوید.

پیرزن گفت: پدر و مادرم که از دنیا رفتند، اطرافیان اصرار کردند که باید ازدواج کنم. چون کسی را نداشتم. وقتی همسرم به خواستگاری آمد، به من گفت نگران نباش من همه کس تو می‌شوم. دختر ساده‌ای بودم. قبول کردم و با او ازدواج کردم. البته می‌دانستم که زن دارد. همسرش بچه‌دار نمی‌شد. اما بعد از اینکه با من ازدواج کرد همسرش باردار شد. زنش همیشه مرا اذیت می‌کرد. من در خانه‌ی خودم زندگی می‌کردم. همسرم برای کار به کویت می‌رفت. هر وقت که می‌آمد به من خبر نمی‌داد. سراغ او را هم که می‌گرفتم می‌گفتند نیامده است. سالها به همین منوال گذشت. حتی بزرگترهای فامیل هم نتوانستند او را برگردانند. تصمیم گرفتم تا او را فراموش کنم. دیگر به دنبالش نرفتم. او هم سراغی از من نگرفت. توان کار کردن نداشتم، برای همین تصمیم گرفتم تحت پوشش قرار گیرم تا ماهانه پولی را برای مخارجم بدهند. اما وقتی شناسنامه‌ام را دادم، گفتند شما ازدواج کرده‌اید و نمی‌توانیم شما را تحت پوشش بگیریم. گفتم اما سال‌هاست که شوهرم مرا رها کرده و نفقه و خرجی هم نداده‌ است. آنها گفتند پس باید طلاق‌نامه بیاوری. شما را معرفی کردند. می‌خواهم طلاق مرا بگیرید. خودم هم نمی‌خواهم با آن مرد روبرو شوم.

خانم فاطمی از مدارکش کپی گرفت. به او گفت: برایت دادخواست می‌نویسم و ثبت می‌کنم. جلسه دادگاه را هم اطلاع می‌دهم.

خانم فاطمی جلسات دادگاه را رفت. بعد متوجه شد که شوهر زن به ایران برگشته است. از دادگاه حکم ممنوع‌الخروجی او را گرفت. 

شوهر زن به اداره آمد. وقتی پیرزن را دیدیم فکر کردیم شوهرش هم باید پیر باشد اما پیر نبود. همه موهایش سیاه بود و دندان‌هایش هم سالم. آن مرد با بی‌رحمی تمام زندگی آن زن را تباه کرده بود. او می‌خواست با چابلوسی و زبان‌بازی حکم ممنوع‌الخروجی‌اش را لغو کند. اما خانم فاطمی کوتاه نیامد. گفت باید  نفقه‌ی سالهای گذشته و مهریه‌اش را بدهی تا حکم را لغو کنیم. بعد از مدت‌ها رفت و آمد در دادگاه بالاخره مرد مبلغی را برای نفقه و مهریه پرداخت کرد. هر چند این پول نمی‌توانست عمر رفته پیرزن را به او برگرداند. اما توانست روحش را پس از سی سال آزاد کند. طلاقش را گرفت. 

2 دیدگاه

  • مهناز روحانی
    ارسال شده ژانویه 13, 2024 در 5:54 ب.ظ

    هزاران درود. خیلی خوب نوشتی مرضیه جان

دیدگاه خود را بنویسید

مرضیه رحمانی

© 2026 Kicker. تمامی حقوق محفوظ است.

Sign Up to Our Newsletter

Ritatis et quasi architecto beat

Whoops, you're not connected to Mailchimp. You need to enter a valid Mailchimp API key.

This Pop-up Is Included in the Theme
Best Choice for Creatives
Purchase Now