روزی روزگاری، در سرزمینی که خورشید با گرمایش زمین را میبوسید با آن تابستان بیپایانش، جنگلی قدیمی وجود داشت. تنها یک جنگل نبود، بلکه جایی بود که معتقد بودند، درختان، راز هستی را در خود نگه داشتهاند. آنها به عنوان درختان زمزمهگر شناخته شده بودند، و کسانی که آن نجواها را میشنیدند برای دیگران هم نقل میکردند
در نزدیکی این جنگل سحرآمیز دهکدهای بود که دختر کنجکاوی به اسم الارا زندگی میکرد. الارا به خاطر روحیهی ماجراجویانه و کنجکاوی بیحد و اندازهاش نسبت به محیط اطرافش، در دهکده مورد توجه قرار گرفته بود.
او شنیده بود که بزرگترهای روستا در مورد درختان زمزمهگر صحبت میکنند، و اینکه کسی جرأت رفتن به آن جنگل را ندارد، میگفتند هر کسی به آن جنگل رفته تا راز آنها را بفهمد، هرگز برنگشته است.
اما قلب الارا او را به سمت آن جنگل مرموز کشاند. یک روز صبح که خورشید بر فراز آسمان پیدا شد، او با عزمی راسخ به جنکل رفت.
همانطور که قدم زنان به وسط جنگل رسید نور کمتر شد و مسیرش تاریک شد.. اما او به راهش ادامه داد در حالی که کسی او را صدا میزد. صدا از درختان زمزمهگر بود. او نزدیکتر شد و صدای نجوا واضحتر شد، تا اینکه خودش را در محاصره کهنسالترین و بلندترین درختان جنگل دید.
الارا چشمانش را بست و گوش داد. درختان با کلمات حرف نمیزدند بلکه با احساس و خیال و خاطرات حرف میزدند. آنها از زمان جوانیشان که پرندگان روی شاخههایشان لانه میساختند و از غروبهای بیشماری که دیده بودند برای او گفتند. رازهای زمین زیرپایش را و آسمان بالای سرش را به او گفتند. از جویبارهای پنهانی که تشنگی جنگل را فرو مینشاندند و از موجوداتی که در مهتاب پرسه میزدند تعریف کردند.
هنگام غروب خورشید آسمان با نارجی و صورتی رنگآمیزی شد. الارا متوجه شد که درختان هدیهای گرانبها به او دادهاند. آنها به او نشان دادند که هر مخلوقی در این دنیا زندگی خاص خودش را دارد، هر کسی داستانی دارد و صدای مخصوص خودش را اگر کسی از نزدیک به آن گوش کند.
الارا با قلبی مالامال از شادی به دهکده برگشت. اما نه با داستانهایی دربارهی گنج و سرزمینهای رویایی دور، بلکه با آگاهی و حکمت بازگشت. او اکنون فهمید که جادوی واقعی جهان در سادگی و در زیبایی طبیعت و در داستانهایی است که درختان برای او نجوا کردند.
از آن روز به بعد الارا اغلب به آن جنگل میرفت و از آنها میآموخت و آموختههایش را با دیگرانی که دوست داشتند بشنوند درمیان میگذاشت. جنگلی که اسرارآمیز و وحشتاور بود اینکه به سرچشمهی آگاهی و لذت برای دهکده تبدیل شده بود.
بنابراین درختان زمزمهگر به گفتن رازهایشان ادامه دادند تا جایی که قلبها مایل به شنیدن آنها و روحهای شجاع در جستجوی آن رازها بودند.
الارا فهمید که بزرگترین ماجراجوییها این نیست که از خانه خود دورشوید تا بتوانید ماجراجویی کنید گاهی چیزی در نزدیک شماست که میتوانید در آن ماجراهایی جالب توجه پیدا کنید. ماجراجوییها همیشه ما را احاطه کردهاند.
و درختان نجواگر؟ آنها هنوز ایستاده و پابرجا هستند و به انتظار آدم کنجکاو بعدی هستند تا داستانشان را برای او بگویند.
پایان
ترجمه از کتاب ۳۶۵ داستان برای زمان خواب کودکان از E.J. NIGHTINGALE