هر روز ضعیف و
ضعیفتر میشدم. پدر و مادرم فکر میکردند باید مرا تقویت کنند. آنها هر روز
غذاهای مقوی به خوردم میدادند، اما حالم همچنان بد بود. نزد دکترم رفتم. او برایم
آزمایش نوشت. آنچه که نباید میشد اتفاق افتاده بود. معمولا دکتر میرویم
تا بیماریمان بهبود بیابد. وقتی برای درمان پادردم رفتم توانست آنرا درمان
کند. اما جای دیگری را از پایه از بین برد. کلیههایم را میگویم. به خاطر مصرف
زیاد داروهایی که برای پادردم تجویز شده بود کلیههایم از کار افتاده بودند. باید
دیالیز میشدم. پدر به هر دری زد تا شاید درمانی باشد. اما نشد. همان دکتر که مسبب
این واقعه شده بود، آدرس دکتر دیگری را که نزد مطبش بود به ما داد. به آنجا
رفتیم. او گفت کار از کار گذشته است و باید به فکر کلیه برای او باشید. آنجا بود
که اشکهای پدرم را دیدم. همیشه میگفتند مردها قوی هستند و گریه نمیکنند. اما
آنجا بود که اشکهای یک مرد را برای اولین بار دیدم. آنقدر ضعیف شده بودم که اگر پیوند
نمیشدم، کارم تمام میشد. به توصیه دکتر، پدر و مادرم داوطلب برای این کار شدند.
کار پدرم سخت بود برای همین مادر اجازه نداد تا پدر این کار را بکند و خودش داوطلب
شد تا به من کلیه بدهد. آن سال تازه وارد دبیرستان شده بودم. دبیرها همه از بیماری
من خبر داشتند، برای همین سخت نمیگرفتند. روزهایی که دیالیز داشتم درد زیادی را
تحمل میکردم. برایم سخت بود تا با آن کنار بیایم. از درد ناله نمیکردم. اما با
خودم میگفتم خدایا چرا؟ چرا من؟
زن عموی مهربانی دارم. آن زمان تازه ازدواج کرده
بودند. او هم به خاطر من ناراحت بود. یک روز که به خانهی آنها رفته بودم، مرا به
اتاق برد و با هم حرف زدیم. در بین حرفهایش گفت: "بخند تا دنیا به
رویت بخندد." شاید فکر کنید که این حرف درست نباشد. اما توانست آن روزهای سخت را برای من
آسان کند. هر بار که درد بر من چیره میشد به یاد این حرف میافتادم و لبخند بر
لبم مینشست. درد را فراموش میکردم. دیدگاهم عوض شده بود. وقت دیالیز دیگر ناراحت
نبودم بلکه به دنبال کتابی بودم تا آنرا بخرم و برای آن چهار ساعتی که آنجا بودم
تا درمانم تمام شود، بخوانم. گاهی هم چیزهایی به ذهنم خطور میکرد و مینوشتم.
دیگر زمان به کندی نمیگذشت. صبور شده بودم. کارهای پیوند به سرعت انجام شد. مادرم
سه روز بعد از عمل مرخص شد. من در بیمارستان برای یکماه ماندگار شدم. شهر خودمان
نبودم. اما پدرم هر روز میآمد و مرا میدید. اما نمیتوانستم کسی را از نزدیک ببینم.
هر کسی به دیدنم میآمد باید از پشت در شیشهای با من ملاقات میکرد.
از آن وقت تا کنون ماهی
یکبار برای چکاپ نزد دکتر میروم. یک روز که برای معاینه نزد دکترم رفتم، وقتی
کلیهام را معاینه میکرد گفت: روزی را که آمدی اینجا یادت هست. دکتر موحدی
خدابیامرز تو را فرستاد. سکوت کردم و چیزی نگفتم. دکتر برگشت و به من گفت : دخترم
هنوز او را نبخشیدی؟ گفتم چطور باید او را ببخشم. زندگیم را خراب کرد. گفت او دیگر
در این دنیا نیست. بهتر نیست که او را ببخشی؟ باید او را میبخشیدم. گذشتهها
گذشته بود. آن اتفاقی که نبابد افتاده و سالها از آن گذشته بود.
امروز که به
گذشته نگاه میکنم میبینم همان یک جمله (بخند تا دنیا به رویت بخندد) آن روزهای
سخت مرا آسان کرد و کاری کرد تا بتوانم آن لحظهی سخت را تحمل کنم. من توانستم
میوهی آن دوران را بچینم و آن میوه، صبر بود. البته منظور از این جمله این نیست
که در مواقع بحران و سختی کاری نکنیم. بلکه به جای اینکه انرژی خود را صرف غصه و
خیالات بکنیم باید وقت خود را برای حل کردن آن مسئله بکار ببریم. ما چه شاد باشیم
و چه غمگین در هر حال عمر در گذر است پس چه بهتر که با روی باز با مشکل خود مواجه
شویم و برای آن راهحل بیابیم.
4 دیدگاه
گلی موعودی
چقدر خوب به یک جمله نگریستید و زندگیتان را عوض کرد، عزیز دلم صبوری و نگاه شما به زندگی بسیار ستودنیست. انشالاه که همیشه موفق و سلامت باشید.
مرضیه رحمانی
ممنونم خانم موعودی، سلامت باشید🌹🌹
طاهره
جالب بود مرضیه جان
کاش بیشتر می نوشتی
حس میکنم مانعی داری برای اضافه تر نوشتن
خاطرات بعضی از روزها
البته همین هم قشنگ بود
مرضیه رحمانی
ممنون از نگاه زیباتون طاهره جان.
نه مانعی برای بیشتر نوشتن ندارم.
ممنون از توصیهای که کردید.