هوا هنوز تاریک و روشن بود که بیدار شد. به صورت پسرش نگاه کرد و با خودش گفت: ” خدا را شکر که توانستم او را از مرگ نجات دهم. “دستش را روی گونهی پسرش کشید و او را نوازش کرد. تنها کسی که برایش مانده بود. زلزله همه خانوادهاش را از او گرفته بود. آفتاب بالا آمد و نور طلاییاش را از لا به لای پرده داخل اتاق انداخت. اتاق روشن شد. زن همچنان به پسرک نگاه میکرد. پسر با تابش نور بر روی صورتش چشم گشود و به مادر نگاه کرد. دستش را بر پهلوی خالی مادر گذاشت. چند روز پیش خالی نبود. برای نجات جان او کلیهاش را از آنجا خارج کرده بودند. اینک تکه از مادر در بدن او جا خوش کرده بود. لبخند زد و خود را به آغوش مادر سپرد.
