داستان پایاننامه با وجود داشتن تنها دوشخصیت جذاب بود. نویسنده داستان را با زبانی ساده و شیوا بیان کرده است. شخصیت زن داستان را دوست داشتم.
عنوان کتاب: پایاننامه
نویسنده: حسین رسولزاده
خلاصهای از داستان پایاننامه از حسین رسولزاده داستان از این قرار بود:
دختری دانشجو استادی بدقلقی را برای استاد راهنمای پایاننامهاش انتخاب کرد. در این دیدارها دختر عاشق استاد میشود. با اینکه استاد یکبار ازدواج کرده بود و از همسرش جدا شده بود. فاصله سنی آنها هم پانزده سال بود. تا قبل از ازدواج روابط عاشقانه با هم داشتند. اما بعد از ازدواج همه چیز روال عادی داشت. در متن نوشته بود رابطهی ما به ازدواج ختم شد. منظور او این بود که ازدواج سبب میشود آن شور و شوق عاشقانهای که داشتند به پایان برسد. بعد از چند سال مرد به بیماری فراموشی دچار شد. اما زن او را همچون کودکی تر و خشک میکرد. در این گیر و دار بیماری مرد عاشق زن شد. فکر میکرد پرستارش است. از او خواستگاری کرد با هم بگو و بخند داشتند. زن خوشحال از این فراموشی و عشقی که همسرش به او داشت. اما کم کم مرد رو به بهبودی رفت. زن این روند را دوست نداشت میخواست که مرد همچنان عاشق او باشد. با خود فکر میکرد که وقتی او خوب شود دیگر عشقی میان آنها نخواهد بود. زن کم کم در خود فرو رفت و گاه و بیگاه به مرد خیره میشد. مرد کارش را از سر گرفت. کت و شلوارش را میپوشید و به دانشگاه میرفت و زن به یاد روزهایی که او فراموشی گرفته بود و عاشقش بود به دیوار خیره مینگریست. روزی زن روی نیمکت پارک نشسته بود. چشمانش را بست.
پاراگراف پایانی کتاب:
وقتی چشمهایش را گشود، سیاوش مقابلش ایستاده بود، کمی به سوی او خم شده بود و صدایش میکرد. آذر با تعجب به او خیره شد. سیاوش گفت “منم سیاوش” آذر گفت “”تو سیاوش نیستی سیاوش با تمسخر گفت “نکنه تو هم آذر نیستی!؟” آذر گفت “من آذر نیستم” سیاوش سرش را عقب کشید و با اضطراب گفت “پس تو کی هستی؟ “آذر به چشمهای سیاوش خیره شد و گفت “من آذی هستم.” مرد در زمان بیماری فراموشی و در هنگامی که عاشق زن شده بود او را آذی صدا میکرد.