|
|
۱. دربارهی یک فرد:
میگویند قلب هر کسی به اندازهی مشت اوست. دست را که مشت کنی میتوانی اندازهی قلبت را ببینی. دستم را مشت میکنم، مشت کوچکی را میبینم. با خودم میگویم قلب به این کوچکی چطور بار به این سنگینی را حمل میکند. اگر با دستانم میخواستم این حجم از دلتنگی را بلند کنم نمیتوانستم، حتی اگر چند دست دیگر هم داشتم.
۲. دربارهی یک کتاب:
پاراگرافی از کتاب پلهای مدیسن کانتی نوشتهی رابرت جیمز والر ترجمهی منصوره وحدتی:
“اکنون برایم محرز است که من و تو از مدتها پیش به سوی یکدیگر کشانده میشدیم. با آنکه هیچکدام پیش از آشنایی از وجود دیگری خبر نداشتیم، در پس بیخبری ما نوعی یقین ناخودآگاه، زمزمه میکرد و اطمینان میداد که به هم خواهیم رسید. مانند دو پرندهی تنها که بنا بر کیفر آسمانی، هر یک بر فراز دشتی وسیع تنها پرواز کنند، من و تو هم تمام این سالها و زندگیها به سوی یکدیگر حرکت کردهایم.”
۳. دربارهی یک خاطره:
نمیشود گفت گذشتهها گذشته. درست است که دیگر در دسترس نیستند اما رد پای خودش را در زندگی باقی گذاشته است. خاطرات خوش با هم بودنها همیشه در ذهنم جولان میدهد.
۴. دربارهی یک شعر:
غزل غم مخور حافظ را دوست دارم. دلیلش واضح است. پر از امید است. هر چیزی که نور امید را دل تاریکی روشن کند دوست دارم.
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور
۵. دربارهی یک هدف:
هدف امروز من این است تا سایهی دلتنگی که بر قلبم افتاده است را با نور امید و سرزندگی پاک کنم.
۶. دربارهی یک حس:
حس غالب امروز من دلتنگی است.
۷. سپاسگزاری:
امروز سپاسگزار وجود خداوند هستم که با وجود دلتنگی نوری از امید در قلبم میتاباند.