گلها را نگاه کرد. سرش را به
طرف گلها برد و با یک نفس عمیق بوی آنها را به درون ریههایش برد. خیلی دوست داشت
گل هدیه بگیرد و امروز بعد از مدتها این اتفاق افتاده بود و او یک دسته گل زیبا
از طرف دوستش هدیه گرفته بود. با خودش فکر کرد چرا آدمها تا وقتی که زندهاند و
در کنار هم هستند به یکدیگر گل نمیدهند. اما به محض اینکه از دنیا میروند هر
هفته روی سنگ قبر آنها را پر از گل میکنند. مگر قیمت گل قبل و بعد از مرگ چقدر
تفاوت دارد. نه این اصلا درست نیست.
از دست افکاری که به او هجوم آورده بودند فرار
کرد و به طرف آشپزخانه رفت. گلدان را پر از آب کرد و گلها را درون آب گذاشت. گلدان
را روی میز گذاشت و خودش هم پشت میز نشست و دوباره به آنها زل زد. تصمیم گرفت هر
روز یک شاخه گل برای خودش بخرد و هر کسی را هم که دوست دارد گهگاهی گل هدیه بدهد.
برای اینکه تصمیمش را عملی کند و به بعد موکول نکند از جایش برخاست لباس پوشید و
از خانه بیرون زد و به گلفروشی رفت و دو شاخه گل یکی برای پدر و یکی هم برای
مادرش خرید و به خانهی آنها رفت تا گلها را به آنها تقدیم کند.