پرش به محتوا پرش به فوتر

گل

گل‌ها را نگاه کرد. سرش را به طرف گل‌ها برد و با یک نفس عمیق بوی آنها را به درون ریه‌هایش برد. خیلی دوست داشت گل هدیه بگیرد و امروز بعد از مدت‌ها این اتفاق افتاده بود و او یک دسته گل زیبا از طرف دوستش هدیه گرفته بود. با خودش فکر کرد چرا آدم‌ها تا وقتی که زنده‌اند و در کنار هم هستند به یکدیگر گل نمی‌دهند. اما به محض اینکه از دنیا می‌روند هر هفته روی سنگ قبر آنها را پر از گل می‌کنند. مگر قیمت گل قبل و بعد از مرگ چقدر تفاوت دارد. نه این اصلا درست نیست.

 از دست افکاری که به او هجوم آورده بودند فرار کرد و به طرف آشپزخانه رفت. گلدان را پر از آب کرد و گل‌ها را درون آب گذاشت. گلدان را روی میز گذاشت و خودش هم پشت میز نشست و دوباره به آنها زل زد. تصمیم گرفت هر روز یک شاخه گل برای خودش بخرد و هر کسی را هم که دوست دارد گهگاهی گل هدیه بدهد. برای اینکه تصمیمش را عملی کند و به بعد موکول نکند از جایش برخاست لباس پوشید و از خانه بیرون زد و به گل‌فروشی رفت و دو شاخه گل یکی برای پدر و یکی هم برای مادرش خرید و به خانه‌ی آنها رفت تا گل‌ها را به آنها تقدیم کند.

دیدگاه خود را بنویسید

مرضیه رحمانی

© 2026 Kicker. تمامی حقوق محفوظ است.

Sign Up to Our Newsletter

Ritatis et quasi architecto beat

Whoops, you're not connected to Mailchimp. You need to enter a valid Mailchimp API key.

This Pop-up Is Included in the Theme
Best Choice for Creatives
Purchase Now