دست را روی درخت
کشیدم. آنرا لمس کردم. میگویند باید با طبیعت ارتباط برقرار کنیم. می خواستم درخت
را در آغوش بگیرم. دستهایم را دور آن پیچیدم. چشمانم را بستم و به هیچ چیز دیگری
فکر نکردم. آرامشی که در درخت بود از دستان وارد بدنم شد احساس ارامش داشتم. فکر
نمیکردم بتوانم به این زودی قدرت درخت را در درون خودم حس کنم اما آنرا با تمام
وجود احساس کردم. هر چه ناراحتی داشتم از درون من بیرون رفت و آرامش به من بازگشت.
زبری پوست درخت را زیر دستانم حس میکردم. دستم را روی آن کشیدم. انگشتانم از روی
شیارهای درخت بالا و پایین میرفت. نفس عمیقی در همان حال کشیدم. بوی نمی که روی
تنهی خیس خوردهی درخت بود از حفرههای بینیام بالا رفت و من تمام آن بود را
بالا کشیدم. بوی تازگی میداد. بهار است و درختان تازه از خواب زمستان بیدار شدهاند.
پس روشن است که بوی تازگی بدهند. دستانم را از دور درخت باز میکنم. سرم را به عقب
برمیگردانم و شاخههای پر از شکوفهی آن را نگاه میکنم. شکوفهها انگار به چهرهام
لبخند میزنند. قطرهای روی صورتم میافتد. از باقی ماندهی باران شب قبل است که
درختان را سیراب کرده است. سرد است و از روی گونهام سر میخورد و روی لباسم میافتد.
به خورشید نگاه میکنم. با قدرت بر روی درختان نورش را میتاباند تا آنها را از
بارانی که خیس شدهاند خشک کند. بطری آب را از کیفم بیرون میآورم. درِ آنرا باز
میکنم و به لبم نزدیک میکنم. آب چشمه است آنرا در بطری ریختم تا بخورم. آبی است
سبک که هر چه از آن میخورم سیر نمیشوم. طعم خوبی دارد. مثل آبهای شهری سنگین و
بد مزه نیست. درِ بطری را میبندم و آنرا در کیفم میگذارم. یک بار دیگر درخت را
در آغوش میگیرم و با او خداحافظی میکنم. به خانه برمیگردم.
