۷ جملهی امروز من: ۳۱/۲/۱۴۰۳
۱. دربارهی یک فرد:
امروز از خواهرم مینویسم. حدود دو سال است که مهاجرت کرده است. فاصلهای که بین ماست به اندازهی یک روز است. وقتی او میخوابد صبح ما شروع میشود. اما این دوری و فاصله لحظهای نبوده که یاد او از ذهن و دلم بیرون ببرد. هر روز را با خاطراتی که در کنار هم بودیم میگذرانم. هر روز بیشتر از پیش او را دوست دارم.
۲. دربارهی یک کتاب:
امروز هم ابتدای صبح کتاب گام به گام با اشو روز سی یکم اردیبهشت را خواندم. در پایان این ماه مطالبی را عنوان کرده است که به یکی از آنها اشاره میکنم:
از خودتان به این دلیل که نتوانستهاید خواستههایتان را برآورده نمایید عذرخواهی کنید(چه کسی میتواند؟) احساس گناه و تقصیر را رها کنید و زندگی جدیدی را آغاز نمایید.
۳. دربارهی یک خاطره:
امروز یاد خاطرهای افتادم. خنده بر لبانم نقش بست. یاد آن روزی افتادم که با خواهرم تصمیم گرفتیم ماسک تخممرغ و دستمال روی صورتمان بگذاریم نباید عضلات صورت تکان میخورد. اما وقتی ماسک را گذاشتیم، هر کدام از ما به دیگری نگاه میکرد، خندهاش میگرفت. انگار صورتمان را گچ گرفته بودند. از آن روز، تنها خاطرهای مانده که گاهگاهی در ذهن خودی نشان میدهد و میرود.
۴. دربارهی یک شعر:
امروز دوبیتی از کتاب پدربزرگ خواندم. دربارهی این بود که انسانها بیشتر به ظاهر افراد توجه دارند تا به باطن آنها:
آن کس که به گردنش ندارد کروات
گویند که اُمّلَست و جزءِ اموات
هر مجلسی و محفلی نخوانند او را
چون نیست در او جلوهای از تشریفات
این را هم خاطر نشان میکنم که مرحوم پدربزرگ خودش بسیار ساده زیست بود و توجهای به تشریفات نداشت.
۵. دربارهی یک هدف:
هدف امروز من چیست، امروز چه کار مهمی باید انجام دهم؟ هر روز باید در ابتدای صبح این مطلب را از خودم بپرسم. امروز پرسیدم. ذهنم جواب داد که باید کتابی را که تمام کردم دوباره از ابتدا بخوانم و این بار با دقت بیشتری.
۶. دربارهی یک حس:
امروز با یادآوری خاطرات روزهای با هم بودنمان دلتنگی به سراغم آمد. باید قدر لحظه لحظهی زندگی و با هم بودن را دانست. گاهی با خودم میگویم، قدر هم بدانیم باز هم لحظهها درگذرند و تمام میشوند و فقط مشتی خاطره برایمان میماند.
۷. سپاسگزاری:
امروز از خدا بابت دستهایم سپاسگزاری کردم. چرا که روزم را با نوشتن از داشتههایم آغاز میکنم.