زمان کرونا بود. به خاطر ویروس کرونا، کسی به خانه کسی نمیرفت.
رفت و آمدها کم شده بود. مردم میترسیدند که با یکدیگر ارتباط داشته باشند، مبادا
کرونا را به یکدیگر انتقال دهند. بیماری سختی بود. البته بعضیها معتقد بودند که
فریبی بیش نیست. اما من خودم گرفتار شدم. سرماخوردگی معمولی نبود. واقعن عجیب بود.
ساعت از نه گذشته بود تصمیم داشتم بخوابم. عادت داشتم زود
بخوابم. تلفن همراهم را از روی میز برداشتم. آن را روشن کردم. ریحانه پیام داده
بود. خیلی وقت بود از او بیخبر بودم. کرونا هم یکی از دلایلی بود که باعث شده بود
مدت طولانی از یکدیگر بیخبر باشیم. میخواست مرا ببیند. گفته بود
اگر مایل باشم میآید همان پارک نزدیک خانهی ما. او ماشین داشت و میتوانست
بیاید. برایش پیام دادم و قرارمان شد فردا ساعت ۱۰ صبح در پارک محلهی ما.
ریحانه از دوستان قدیمیام بود. مدتی از هم بیخبر بودیم، تا اینکه
بعد از سالها ریحانه به اتفاق یکی دیگر از همکلاسهای دبیرستان به اداره آمدند.
آدرس محل کار را از مادرم پرسیده بودند.
از پلهها پایین رفتم. ماسک را روی صورتم زدم. خودم را به پارک
رساندم. ریحانه روی نیمکتی نشسته بود. به او نزدیک شدم و دستم را روی شانهاش
گذاشتم. برگشت. مرا که دید از جایش بلند شد. با هم دست دادیم. با اینکه خیلی وقت
بود همدیگر را ندیده بودیم از ترس کرونا یکدیگر را بغل نکردیم. هر دو روی نیمکت
نشستیم. آخرین روزهای فروردین بود. هوا کمی سرد بود. ریحانه شروع کرد به حرف زدن.
از زندگیاش راضی نبود. پسرش ۱۷
سال داشت و دخترش هم ۱۰ ساله بود.
گفت دیگر نمیتواند ادامه دهد. طی این مدتی که نمیتوانستیم از خانه بیرون بیاییم،
خودم را با کتابهای روانشناسی، توسعه فردی و موفقیت مشغول کرده بودم. فایلهای
صوتی زیادی هم گوش داده بودم. برای همین حرف داشتم تا برای ریحانه بگویم. نمیخواستم
او را نصیحت کنم. چرا که من جای او نبودم و سختیهایی که او داشت با مشکلاتی که من
داشتم جنسشان فرق میکرد. به او گفتم زندگی برای هر کسی سخت است، منتهی مشکلاتی
که تو داری شاید دیگری ندارد اما این سبب نمیشود که فکر کنی تنها مشکل تو سخت است
و نمیتوانی از پس آن برآیی. این را بدان که خداوند در حد و توان هر کسی مشکلی را
به او میدهد. او میداند که تو میتوانی مشکل زندگیات را حل کنی. تو توانایی روبرو
شدن با آنها را داری. پس به جای اینکه بنشینی و غصه بخوری باید به نکات مثبتی که
در زندگی داری توجه کنی. ذهنت را طوری تربیت کن تا به داشتههایت در زندگی توجه
کند. به دنبال نکات منفی زندگیت نباش. هر انسانی در زندگی هم خوشی دارد و هم
ناخوشی. پس کاری که میتوانی بکنی همین است. تو روی بچههایت تمرکز کن. روی هنری
که داری. تو به خیاط ماهری هستی. در ضمن در حال تحصیل هم هستی. چندین کار مفید
انجام میدهی. پس آنقدر نکات مثبت در زندگی داری که میتوانند نکات منفی زندگین را
بپوشانند. نمیگویم به آنها بیتوجه باش. برای حل مشکلاتت هم باید تلاش کنی. اما
همین که روی آنها متمرکز شوی و به آنها فکر کنی نه به راهحل آنها سبب میشود که
زندگی برایت سخت و طاقتفرسا شود. حرفهایی که به او گفتم به این دلیل بود که خودم
طعم سختی و درد را چشیده بودم. برای همین میتوانستم از صبوری در اوج درد و سختی
برایش بگویم. دو سه ساعتی را در پارک بودیم. وقتی از هم جدا شدیم نمیدانستم صحبتهای
من تأثیری داشته است یا نه؟
به خانه برگشتم. خسته بودم تا حالا این همه حرف نزده بودم. فردای آن
روز ریحانه پیام داد. از من تشکر کرده بود. نوشته بود: قصد داشته بعد از اینکه با
من صحبت کرد به زندگیش پایان دهد اما صحبتهای آن روز من سبب شد تا از این کار
منصرف شود و دوباره به زندگی برگردد.