همیشه با تو سر جنگ داشتم. دوستت نداشتم. نمیخواستم که
باشی. اما تو بودی و مرا تنها نمیگذاشتی. به هر دری میزدم تا تو را از خودم جدا
کنم. اما مگر جدا میشدی. مثل کنه به من چسبیده بودی. برای جدا شدن از تو هزینههای
سنیگنی متحمل شدم. علاقهمان یک طرفه بود. تو مرا دوست داشتی و میخواستی کنارم
باشی. تو خوشحال بودی و من ناراحت. البته آزاری نداشتی، قیافهات را دوست نداشتم.
گاهی که تو را میدیدم، احساس میکردم که دست به کار شدهای که بروی. اما خیال
باطل بود. دچار توهم شده بودم. برای دیگران سوال بود که چطور با تو سر میکنم.
باید برایشان توضیح میدادم که چه شد که تو آمدی. گاهی به روزهایی که تو نبودی
فکر میکردم. سالها به همین روال گذشت. از جنگیدن با تو خسته شدم. از اینکه مرا
شکست داده بودی خوشحال بودی. دیگر کاری به کار تو نداشتم. هر روز تو را میدیدم.
دیدن تو، دیگر مرا آزار نمیداد. نه اینکه دوستت داشته باشم. نه، عادت کرده بودم
به بودنت. البته طی همین سالها که بیخیالت شده بودم هم، گاهی کارهایی برای بیرون
راندن تو انجام میدادم. بیفایده بود. آنقدر سمج و از خود راضی بودی که از جایت
تکان نمیخوردی. داشتی بزرگ و بزرگتر میشدی و من هم کاری از دستم برنمیآمد. هیچکدام
از کرمها و صابونها برای تو جواب نداد، تا اینکه یک روز رفتم مطب دکتر و از او
خواستم تا تو را با لیزر از من جدا کند. دردش را پذیرفتم و بالاخره بعد از سالها
تلاش دکتر تو را از من جدا کرد. کاش میشد که برای همیشه میرفتی و برنمیگشتی. میدانم
که دوباره برمیگردی. چرا که مسبب آمدن تو تا آخر عمر همراه من است. اما این بار
که برگشتی تا وقتی که نوزاد هستی از شر تو خلاص میشوم و اجازه نمیدهم تا روی
پوست صورتم رشد کنی لک سمج.
