به سمت پلهها میرفت تا کار
جدید قنادشان را ببیند. همینکه پایش را روی اولین پله گذاشت جوجهی گنجشکی را دید
که به خود میلرزد. خم شد و او را برداشت. جیک جیک گنجشکی را بالای سر خود شنید که
صدایش بیشباهت به ناله نبود. سرش را بالا برد، گنجشک دور سرش میچرخید. حدس زد
مادر گنجشک کوچواو است.…
گلها را نگاه کرد. سرش را به
طرف گلها برد و با یک نفس عمیق بوی آنها را به درون ریههایش برد. خیلی دوست داشت
گل هدیه بگیرد و امروز بعد از مدتها این اتفاق افتاده بود و او یک دسته گل زیبا
از طرف دوستش هدیه گرفته بود. با خودش فکر کرد چرا آدمها تا وقتی که…
آیا تا به حال برای شما پیش آمده که فکری مدت طولانی با شما
همراه بوده و هر کجا میروید به یقهی شما چسبیده باشد؟ حال میخواهیم
بدانیم که چگونه باید با این افکار مبارزه کنیم؟ آیا راهی برای از بین بردن این
افکار وجود دارد یا خیر؟ افکار وسواسگونه هم مانند خیلی از معضلات راه حل دارند.…
1- چگونه عاشق میشویم؟ 2- آیا تا پایان راه باید عاشق ماند؟ 3- عشق باید یک طرفه باشد یا دو طرفه؟ 1-چگونه عاشق میشویم؟ شاید فکر کنید که عاشق شدن سخت است و شما تا کنون عاشق نشدهاید اگر چنین فکری در سر دارید بدانید که سخت در اشتباه هستید. شما همین حالا هم عشق…
برای خواندن قسمت 8 اینجا کلیک کنید
ناهید پس از چند
روز مرخصی، سرکار خود برگشت. تصمیم گرفته بود حرفهایی را که مادر برایش گفته بود
را در عمل انجام دهد. او باید صبر کردن را دوباره میآموخت تا بتواند آن را در
زندگی اکنون خود به کار میگرفت. بعضی از همکارها که با او صمیمیتر بودند نزد…
در
این زمانهی پر هیاهو کسی از دل کسی خبر ندارد هیچکس تنهایی که دیگری در ان به سر
میبرد را نمیبیند. برای هیچکس روشن نیست که هر کسی در تنهایی چه میگذراند. همه
لبخندهای یکدیگر را میبینند آن هم برای دقایقی یا ساعتی را که در کنار هم هستند.
شاید اگر کسی لبخند مرا ببیند فکر کند که…
تیرماه بود و هوا گرم. وسط من و مادر نشسته بودی. هر از
گاهی با بادبزن کاغذی خودمان را باد میزدیم. گاهی هم کولر ماشین ما را خنک میکرد.
چشمانم را میبستم، باز که میکردم به غیر از تاریکی جاده چیزی نمیدیدم. خودم را
جای برادرم که داشت رانندگی میکرد میگذاشتم. حس میکردم نمیتوانم در این تاریکی
رانندگی کنم.…
برای خواندن قسمت 7 اینجا کلیک کنید
پدربزرگ بود. آیلین در را باز کرد و گفت: -چه به موقع آمدید. پدر وارد شد و گفت: -غذا داشتم. مادر بزرگ برایم درست کرده بود اما گفتم بیاییم
و سری به شماها بزنم. ببینم در چه وضعی هستید. که به موقع رسیدم. لبخندی زد و به
طرف میز رفت.…
همیشه با تو سر جنگ داشتم. دوستت نداشتم. نمیخواستم که
باشی. اما تو بودی و مرا تنها نمیگذاشتی. به هر دری میزدم تا تو را از خودم جدا
کنم. اما مگر جدا میشدی. مثل کنه به من چسبیده بودی. برای جدا شدن از تو هزینههای
سنیگنی متحمل شدم. علاقهمان یک طرفه بود. تو مرا دوست داشتی و میخواستی…
کودک ماندن دل
بزرگ میخواهد. هر کسی نمیتواند کودک بماند. وقتی کوچک هستیم مدام به این فکر میکنیم
که کی بزرگ میشویم. اما غافل از این که ما بزرگ هستیم. بزرگی به سن و سال نیست.
بزرگی به دل است که مانند کودک پاک و بیآلایش باشد.
برادرزادهام پویان، سوم دبستان است. یکسالی میشود
که دیگر با من بازی…